آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام  

پیش از پیش سال نو مبارک . امیدوارم سال خوبی در انتظار همگی ما باشه 

یه مطلبی رو تو مجله اینترنتی مبین دیدم و خوندم کلی خوشم اومد . بد نیست شما هم یه نظری بیاندازید 

 

و اما :

چرا خانم ها رعایت نمی کنند؟

تا حالا شده که از خدا بخواهی که دیگه چهره ی هیچ زنی رو نبینی؟
چرا؟
ملاحظه کنید!!!

     

   

متاهل ها بدتر از مجرد ها
مثلا توی مهمونی ها و بدتر از اون عروسی ها
انگار که همه با هم زن و شوهرند!!!
ریشه همه فساد ها اینجاست
خانم عزیز تو باید بدونی که آقایون به پای خانم ها بیشتر از هر جای دیگه حساس اند و تو حق نداری اون ها رو آزار بدی .این آزار باعث می شه که همه به غیر زنشون توجه کنند ،حتی وقتی دارن سکس می کنن به یاد زن دیگری باشند!!!
اصلا فلسفه حجاب هم همینه که زن برای مردش باشه و مرد برای زنش
آخرین مطلب که خیلی هم به اون تاکید دارم اینه که پای با جوراب نازک به مراتب تحریکش بیشتر از پای لخته.این مطلب را یا خانم ها نمی دونند یا ... من زن های مذهبی زیادی را دیدم که به این نکته توجه نمی کنند
مخصوصا در اماکن زیارتی-که لعنت خدا شامل کسانی میشه که تو این مکان ها رعایت این مساله را نکنند و مردها را  ایتقدر به گناه بیاندازند-



 
 روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگی های زندگی ام را! به جنگل ی رفتم تا برا ی آخرین بار با خداوند صحبت کنم و اگر نتوانستم دلیلی برای ادامه ی زندگیم بیابم به آن نیز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا میتوانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم : بلی..
خداوند فرمود: هنگامیکه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بیش از صد فوت رسید. پنج سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمام این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟ من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر کدام به نوبه خود به زیبایی جنگل کمک می کنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید، تو نیز رشد می کنی و قد می کشی.
از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم؟
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی. هر اندازه که بتوانی. ولی به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد و در هر زمان پشتیبان تو خواهم بود، پس هرگز نا امید نشو. آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خوردکننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوری برای خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلکه با انگیزه زیستن و امیدوار زیستن است، پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردایی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیباتر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهی او نیز بی بهره نخواهی ماند 
با ارادت فراوان


سلام. 

خدمت شما عارضم که در سی و اندی سال پیش تو یه شب بسیار سرد و برفی ، زمانی که توخیابونهای تهرون مگس پر نمیزد ( چون نصف شب بود دیگه ... ) بیوه زنی کهنسال با شتاب و عجله ای وصف ناپذیر تو کوچه پس کوچه های محله ای در مرکز شهر به این سو . آن سو می رفت . بدون اینکه هدفی داشته باشه و بتونه کاری انجام بده.مشخص بود که مورد خاصی پیش اومده که اینقدر هراسونه و ... 

اینطور که تو تاریخ اومده دونه های برف شروع به باریدن می کنه و لحظه به لحظه به سردی هوا افزوده می شه. اون بیوه زن تنها بالاخره دل رو به دریا می زنه و زنگ یکی از خونه های محله رو به صدا در میاره ...  دینگ دینگ !!!  دینگ دینگ ... 

- کیه این موقع شب ؟!! 

* منم . همسایه بغلیتون 

در باز میشه .  

- اه سلام حاج خانوم . خوبید ؟ اتفاقی افتاده که این موقع شب اینقدر نگرانید ؟؟!!! 

* پسرم امشب شیفت کاریشه . صبح میاد . از اتفاق عروسم پا به ماهه و یه دفعه درد شدیدی گرفته و من دستم به هیج جا بند نیست . می خواستم یه تلفن بزنم به محل کارش 

- بفرما حاج خانوم . تا شما تماس بگیرید من هم می رم حاضر شم که کمک کنم بریم بیمارستان . 

* نه تا اون موقع تحمل میکنیم . زیاد طول نمیکشه که خودش رو برسونه . 

- خلاصه در خدکتیم . همسایگی برای همین وقتها خوبه دیگه ... 

خلاصه تماس گرفته میشه و پسر به سرعت برق خودش رو می رسونه و زن جوان باردار رو می برن بیمارستانو حدود ساعت 4 صبح صدای جیغ و گریه یه پسر بچه فسقلی و کوچولو خواهر و مادر همه رو جلوی چشون میاره .  

 آره دیگه . پسر بچه پا به دنیای کنونی میزاره و میره به جنگ و تقدیر سرنوشت .  

اون پسر آرزوهای زیادی در سرش داشت و داره که تا حدود زیادی بهش رسیده و از این بابت خدا رو هم شکر میکنه . ولی یه سری کارهای دیگه داره که باید تمومش کنه . چون به خودش قول داده . 

باید دید تا پایان این قصه از پس بقیه کارها بر میاد یا نه؟!! 

 

سناریوی بدی نبود .شخصیتهای این داستان رو براتون معرفی می کنم : 

 

*  بیوه زن هراسون :  مادر بزرگ خونواده 

*  زن جوان باردار ک  مادر خونواده 

* مرد همسایه : اسمش رو نمی دونم 

* مرد شاغل : پدر خونواده که الان هم هست بزرگ خاندان شده و کلی با نوش داره حال می کنه . امیدوارم سایه اش حالا حالا ها بالاسر خونواده باشه. 

 

***** 

 اما اون فسقلیه کیه ؟!! 

ای بابا اون منم دیگه که الان دارم خاطرات اون روز رو که برام تعریف کردن می نویسم.

 

***** 

دیروز صبح ساعت 5:30 صبح که بیدار شدم روی کیفم یه نامه دیدم . بازش کردم . دیدم همسرم بهار برام یه نامه خیلی قشنگ و رومانتیک نوشته و بهم سالروز تولدم رو تبریک گفته. . آخرش هم داده مبی کوچولو خط خطیش کرده مثلاً‌اون هم برام نامه نوشته باشه . 

خلاصه دیشب هم داستان داشتیم . بماند 

 

راستی کسی از شماها بهم نگفت تولدم مبارک باشه؟!!! 

می دونم که بعداً‌بهم میگید  

پس تا بعد ... 



سلام 

قصد دارم از این به بعد فایل های آپدیت مورد نیاز شما عزیزان رو براتون قرار بدم. پس شما و یا هر کس دیگه‌ای که نیاز به فایل آپدیت شده برنامه‌ای رو دارید می‌توانید اسمش رو بگید تا اگه بتونم براتون تهیه کنم 

برای شروع فایل آپدیت به همراه کلیدهای فعال‌سازی نرم‌افزار امنیتی Kaspersky Internet Security2009 براتون قرار میدم تا حالشو ببرین .

ضمناى نظرتون برام مهمه. 

متشکرم  

 

دانلود     فایل آپدیت به تاریخ شنبه مورخه 23/09/87

دانلود    کلیدهای جدید فعال سازی تا پایان سال میلادی

 

password: www.majonline.blogsky.com 

 



عده­ای دوست در یک میهمانی شام گرد هم جمع شده بودند.. هر یک از آنها خاطراتی از گذشته تعریف می­کردند،
یک نفر پرسید: بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟
زن و شوهری گفتند: بهترین روز عمر ما روزی بوده که ما با هم آشنا شدیم.
زنی گفت: بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد.
مردی گفت: روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بوده است. آن روز، باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازه­ای را شروع کنم و از آن روز از هر قسمت زندگیم راضی بودم.
این گفتگو ادامه داشت تا اینکه نوبت به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود. از او پرسیدند: بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است؟
زن گفت بهترین روز زندگی من امروز است. زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمندتر است. من نمی­توانم دیروز را بدست بیاورم و آینده هم مال من نیست. اما امروز مال من است.. تا آن را هر طوری که می­خواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر می­کنم.

به نظر من خوش به حال این زن. در زندگی هر کدوم از ما روزهای خوب و بدی وجود داشته. شاید روزهایی رسیده که حتی حسرت خاطرات خوش گذشته رو خوردیم. ولی اگه به امروزمون دقت کنیم می­تونیم همون خاطرات رو تکرار کنیم. می­تونیم همون خاطرات خوش در کنار کنار کسی بودن، لحظه احساس غرور کردن و ... رو دوباره تجربه کنیم. یا می­تونیم همون روزمون رو تبدیل کنیم به روزی که گندترین روز زندگیمون بوده. البته بعضی وقتها دست خود ما نیست، مثلاً یک عزیزی عمرش رو از دست می­ده و از این دست مسائل. اما خیلی چیزها در اختیار ماست. ما می­تونیم مثل یک نقاش تابلوی زندگی خودمون رو نقاشی کنیم.
به خاطر داشته باشید که آینه­ی خودرو برای این نیست که رو به عقب رانندگی کنید. باید از گذشته درس بیاموزیم نه اینکه در گذشته­ها زندگی کنیم. آنتونی رابینز
دو روز در هفته است که نسبت به آن هرگز نگران نیستم. دو روز بدون دغدغه و رها از بیم و هراس. یکی از این روزها ((دیروز)) است و روز دیگر ((فردا)). رابرت بردت
سعدیا ((دی)) رفت و ((فردا)) همچنان موجود
نیست در میان این و آن، فرصت شمار امروز را
یه چیزی رو یادتون نره دوستان: امروز اولین روز از بقیه زندگی شماست. اگه تصمیم گرفتید می­تونید از همین لحظه دوباره شروع کنید.
دوستون دارم.. مراقب امروزتون باشید 

با بای 

برگرفته از وبلاگ http://living-with-god.blogfa.com