سلام.
خدمت شما عارضم که در سی و اندی سال پیش تو یه شب بسیار سرد و برفی ، زمانی که توخیابونهای تهرون مگس پر نمیزد ( چون نصف شب بود دیگه ... ) بیوه زنی کهنسال با شتاب و عجله ای وصف ناپذیر تو کوچه پس کوچه های محله ای در مرکز شهر به این سو . آن سو می رفت . بدون اینکه هدفی داشته باشه و بتونه کاری انجام بده.مشخص بود که مورد خاصی پیش اومده که اینقدر هراسونه و ...
اینطور که تو تاریخ اومده دونه های برف شروع به باریدن می کنه و لحظه به لحظه به سردی هوا افزوده می شه. اون بیوه زن تنها بالاخره دل رو به دریا می زنه و زنگ یکی از خونه های محله رو به صدا در میاره ... دینگ دینگ !!! دینگ دینگ ...
- کیه این موقع شب ؟!!
* منم . همسایه بغلیتون
در باز میشه .
- اه سلام حاج خانوم . خوبید ؟ اتفاقی افتاده که این موقع شب اینقدر نگرانید ؟؟!!!
* پسرم امشب شیفت کاریشه . صبح میاد . از اتفاق عروسم پا به ماهه و یه دفعه درد شدیدی گرفته و من دستم به هیج جا بند نیست . می خواستم یه تلفن بزنم به محل کارش
- بفرما حاج خانوم . تا شما تماس بگیرید من هم می رم حاضر شم که کمک کنم بریم بیمارستان .
* نه تا اون موقع تحمل میکنیم . زیاد طول نمیکشه که خودش رو برسونه .
- خلاصه در خدکتیم . همسایگی برای همین وقتها خوبه دیگه ...
خلاصه تماس گرفته میشه و پسر به سرعت برق خودش رو می رسونه و زن جوان باردار رو می برن بیمارستانو حدود ساعت 4 صبح صدای جیغ و گریه یه پسر بچه فسقلی و کوچولو خواهر و مادر همه رو جلوی چشون میاره .
آره دیگه . پسر بچه پا به دنیای کنونی میزاره و میره به جنگ و تقدیر سرنوشت .
اون پسر آرزوهای زیادی در سرش داشت و داره که تا حدود زیادی بهش رسیده و از این بابت خدا رو هم شکر میکنه . ولی یه سری کارهای دیگه داره که باید تمومش کنه . چون به خودش قول داده .
باید دید تا پایان این قصه از پس بقیه کارها بر میاد یا نه؟!!
سناریوی بدی نبود .شخصیتهای این داستان رو براتون معرفی می کنم :
* بیوه زن هراسون : مادر بزرگ خونواده
* زن جوان باردار ک مادر خونواده
* مرد همسایه : اسمش رو نمی دونم
* مرد شاغل : پدر خونواده که الان هم هست بزرگ خاندان شده و کلی با نوش داره حال می کنه . امیدوارم سایه اش حالا حالا ها بالاسر خونواده باشه.
*****
اما اون فسقلیه کیه ؟!!
ای بابا اون منم دیگه که الان دارم خاطرات اون روز رو که برام تعریف کردن می نویسم.
*****
دیروز صبح ساعت 5:30 صبح که بیدار شدم روی کیفم یه نامه دیدم . بازش کردم . دیدم همسرم بهار برام یه نامه خیلی قشنگ و رومانتیک نوشته و بهم سالروز تولدم رو تبریک گفته. . آخرش هم داده مبی کوچولو خط خطیش کرده مثلاًاون هم برام نامه نوشته باشه .
خلاصه دیشب هم داستان داشتیم . بماند
راستی کسی از شماها بهم نگفت تولدم مبارک باشه؟!!!
می دونم که بعداًبهم میگید
پس تا بعد ...